تبليغاتX
پاییز طلایی

پاییز طلایی

من فکرم و روحم و مغزمو باز می ذارم!

منتظرم جواب بده!

حتما راهی هست دیگه.همیشه راهی هست.

گرچه من راهی که می دونستمو امتحان کردم.اما منتظر یه راه جدید می مونم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مهر1385ساعت 12:52  توسط دختره  | 

اگر یک مرغ دریایی فقط رفتن رو میشناسه

دلیلش بی وفایی نیست

سکوتش پر ز احساسه.

....

فقط رفتن می تونه سهم من باشه

فقط دل بستن و کندن می تونه مال من باشه.

.

.

خداحافظ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 11:34  توسط دختره  | 

از دیشب یکسره بارون بارید.صبح با صدای رعد بیدار شدم.

 بعد یهو آسمون آفتابی شد.انگار نه انگار که دیشب چه خبر بوده.

دیشب برای بار دوم دعای جوشن کبیر خوندم.دعای قشنگیه.

گفتن تو شبای قدر تمام دعاها برآورده میشه.

من یه آرزوی بزرگ دارم.ایشالا منم به " آرزوی دلم " برسم.

خدایا،واسه تو که کاری نداره.یه چشم به هم زدنه.یه کاری بکن دیگه!

چاکرتم به مولا !

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مهر1385ساعت 11:30  توسط دختره  | 

روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر

پیش شمع آتش پروانه به جان گو در گیر

دوست گو یار شو و هر دو جهان دشمن باش

بخت گو پشت مکن روی زمین لشگر گیر

میل رفتن مکن ای دوست دمی با ما باش

بر لب جوی طرب جوی و به کف ساغر گیر

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مهر1385ساعت 10:49  توسط دختره  | 

و ما می توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خویش کنیم.آنگاه ما هرگز از نفرین کنندگان امکانات

نبودیم...

دستمالهای مرطوب تسکین دهنده دردهای بزرگ نیستند.

اینک دستی ست که با تمام قدرت مرا به سوی ایمان به تقدیر می راند.

اینک سرنوشت ،همان سرافرازی ازلی خویش را پایدار می بیند.

شاید ،شاید که ما نیز عروسکهای کوکی یک تقدیر بوده ایم.....نمی دانم....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مهر1385ساعت 14:21  توسط دختره  | 

بگذار تا ببوسمت معشوق من

بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب

بیمار خنده های توام

بیشتر بخند

مشتاق صدای گرم توام

بیشتر بگو

محتاج لحظه های با تو بودنم

نزدم بیا

خورشید آرزوهای منی

گرم تر بتاب.

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مهر1385ساعت 14:9  توسط دختره  | 

sms

دختره sms داد:

Pesare,lotfan be man sms nade.mamnoon

پسره، sms دختره رو move می کنه به همونجایی که بقیه ی smsهای دختره رو move می کرد

و بغضش می ترکه...

به خودش میگه:

تو که وضعیتشو می دونی...

تو که می دونی حتماً باز داره یه دعوای دیگه رو تحمل می کنه...

تو که می دونی....

آره می دونم اما،با دلم چه کنم که «دلم از آبگینه، آبگینه تر شده» قشنگم...

آره می دونم اما.... خدا کند که گل آرزو به میوه نشیند...

.

.

قول می دم فقط گوش بدم...همون جور که خواستی.

فقط بهم بگو که دوسم داری.

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 مهر1385ساعت 17:49  توسط پسره  | 

...

امشب باز انگار همیشه چیز به هم ریخته ست.

دلم میخواد حرف بزنم.از درونم بگم.اما .... باز خواب... باز خوابای خوب ببینی...

فقط با تو می تونم از خودم بگم... تو که اینو خوب می دونی.

یه بار بیا و فقط گوش بده. بذار فقط من حرف بزنم. از همه جا،.از این شاخه به اون شاخه برم.بعضی از

حرفها یادم بره ! ولی حرف بزنم.

چرا اینو حس نمی کنی که چقدر دلم پره ؟...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 مهر1385ساعت 0:41  توسط دختره  | 

دعا

 

 

ربنا افرغ علینا صبرا

       

+ نوشته شده در  شنبه 15 مهر1385ساعت 18:58  توسط دختره  | 

کابوس

باز بحث کرد... باز گله و شکایت ...

ـ " تو چرا به من توجه نمی کنی ؟

چرا به من اهمیت نمی دی؟

چرا با من از خودت حرف نمی زنی؟

.... "

چی باید بگم ؟

ـ " بگو چی تو سرت می گذره . "

....

همیشه با همین حرفها شروع می شه و می رسه به .... به هیج جایی نمی رسه. با خستگی و اعصاب داغون حرفها تمام می شه و باز فردا...

دیشب ...اما دیگه فقط بحث نبود.

داد زدیم ...

اون به من گفت شعور نداری و من گفتم هیچی از زندگی نمی دونه.

گفتم حالمو به هم می زنه...

گفتم نمی تونم تحملش کنم...

گفتم میرم...گفتم خودمو می کشم...گفتم به خدا اینکارو می کنم...

معذرتخواهی کرد.گفت هیچوقت فکر نکرده که من دختر بی شعوریم.گفت نفهمیده چی گفته

و من سکوت کردم... اینقدر خسته بودم که نمی تونستم حرف بزنم.

...

حالا ... روی مچ دستام جای انگشتاش مونده و چشمام مثل دخترای چینی شده !

صبح که بیدار شدم می ترسیدم توی آیینه نیگا کنم!

یاد " محبوبه " توی رمان" بامداد خمار" افتادم !!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 مهر1385ساعت 11:52  توسط دختره  | 

...

باز داره بحث می کنه .باز داره ایراد می گیره.خدایا کمک کن بتونم صبر کنم. خدایا کمک کن...

خدایا از تو دلخورم... گله تو رو باید پیش کی برد ؟ پیش خودت ؟ تو که می دونی . تو که می بینی ...

باز بیام از اولش بگم ؟

تو فقط به من بگو چرا اینجوری شد . همین .

خدایا به من قدرت بده.

با من حرف بزن. بگو چه خبره . بگو چیکار کنم .

امروز سر نماز بهت چی گفتم ؟

نگفتم اگر گناهکارم ، اگر امتحانه ، اگر درسته ، به من بگو . راهو نشونم بده .

دلم خسته ست .

می خوام برم .

میخوام همه چیزو بذارمو برم .

خدایا چرا هیچی نمیگه ؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 مهر1385ساعت 0:38  توسط دختره  | 

روزه

همش اینروزا دلم میخواد روزه بگیرم .اما انگار شیکمم نمی خواد !!!

آقا ! من وقتی روزه بگیرم دچار استرس میشم !

منم اینجوریم دیگه !

ولی حال و هواشو دوست دارم .

یه دوست دارم...( که به گمونم منو اهلی کرده ...) !!! نه ! یه دوست دارم که روزه می گیره ... حال و هواش دلمو می بره !

+ نوشته شده در  شنبه 15 مهر1385ساعت 0:4  توسط دختره  | 

فال حافظ

دیروز ، وقت سحر ،وضو گرفتم .دیوان حافظ رو برداشتم و گفتم : ای خدای مهربون !     بگو خوبه ! یه چیزی بیاد که بفهمم تو هم پایه ای !

بسم الله الرحمن الرحیم ... یا حافظ شیراز...

" دیدار شد میسر و بوس و کنار هم               از بخت شکر دارم و از روزگار هم "

چطوره ؟!
ـ عالیه !

همش می ترسم که اون بگه نه . ولی هیچوقت نه نمیگه !

خیلی ماهی !! خیلی آقایی !!

دوست دارم خدای گلم !!!

+ نوشته شده در  جمعه 14 مهر1385ساعت 23:56  توسط دختره  | 

شاد باش

برقص...بخند...ناز کن...

شاد باش ای عشق خوش سودای ما....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مهر1385ساعت 23:25  توسط پسره  |