تبليغاتX
پاییز طلایی

پاییز طلایی

تا دهن بسته ام از نوش لبان می برم آزار

من اگر روزه بگیرم رطب آید سر بازار

تا بهار است دری از قفس من نگشاید

وقتی این در بگشاید که گلی نیست به گلزار

هرگز این دور گل و لاله نمی خواستم از بخت

که حریفان همه زار از من و من از همه بیزار

هر دم از سینه این خاک دلی زار بنالد

که گلی بودم و بازیچه گلچین دل آزار

گل بجوشید و گلابش همه خیس عرق شرم

"که به یک خنده طفلانه چه بود آنهمه آزار"

چشم نرگس نگرانست ولی داغ شقایق

چشم خونین شفق بیند و ابر مه آزار

ابر از آن بر سر گلهای چمن زار بگرید

که خزان بیند و آشفتن گلهای چمنزار

شهریارست و همین شیوه شیدایی بلبل

بگذارید بگرید به هوای گل خود زار

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 آبان1385ساعت 15:11  توسط دختره  | 

هیچ چیزی برای خودم ندارم.هیچ چیزی ندارم که فقط مال خودم باشه.

دارم عذاب میکشم.

تمام بدنم درد می کنه.

مغزم انگار دیگه کار نمیکنه.

بخون...ایناست حرفایی که تو مغزم هستن و دلم نمی خواست کسی بدونه.نمی خواستم تو بخونی.ببین چیز بدی توشون هست؟

ببین چه فرقی میکنه که من با کی وبلاگ بنویسم.مگه واسه اون می نویسم؟

اینا حرفای خوشایندی نیستن که اینقدر مشتاق خوندنشون بودی.

حالا که خوندی،حالا که میدونی،چی عوض شد؟

خیالت راحت شد؟

من حتی جایی رو ندارم که حرفامو بنویسم.

خیلی وقتا فقط دلم میخواد حرف بزنم.اینجا واسه همین بود.

ما تو جایی زندگی میکنیم که حریم خصوصی هیچ تعریفی نداره.تو طبق قانون کشورت عمل کردی.نباید بهت ایراد گرفت.ولی همه آدما یه چیزایی "فقط واسه خودشون "میخوان.چیزایی که آسیبی به کسی نمیرسونه.

اینجا همه میتونن بی هیچ اجازه ای،بی هیچ سوالی این چیزا رو نابود کنن.

گفتی حق ندارم ازت دلخور باشم...دیگه توان ندارم داد بزنم که تو نمی تونی واسه من حقمو تعیین کنی...

خیلی خسته شدم.

دیگه نمی نویسم.هیچوقت.تا تو راحت باشی.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 آبان1385ساعت 13:34  توسط دختره  |