تبليغاتX
پاییز طلایی - کابوس

پاییز طلایی

کابوس

باز بحث کرد... باز گله و شکایت ...

ـ " تو چرا به من توجه نمی کنی ؟

چرا به من اهمیت نمی دی؟

چرا با من از خودت حرف نمی زنی؟

.... "

چی باید بگم ؟

ـ " بگو چی تو سرت می گذره . "

....

همیشه با همین حرفها شروع می شه و می رسه به .... به هیج جایی نمی رسه. با خستگی و اعصاب داغون حرفها تمام می شه و باز فردا...

دیشب ...اما دیگه فقط بحث نبود.

داد زدیم ...

اون به من گفت شعور نداری و من گفتم هیچی از زندگی نمی دونه.

گفتم حالمو به هم می زنه...

گفتم نمی تونم تحملش کنم...

گفتم میرم...گفتم خودمو می کشم...گفتم به خدا اینکارو می کنم...

معذرتخواهی کرد.گفت هیچوقت فکر نکرده که من دختر بی شعوریم.گفت نفهمیده چی گفته

و من سکوت کردم... اینقدر خسته بودم که نمی تونستم حرف بزنم.

...

حالا ... روی مچ دستام جای انگشتاش مونده و چشمام مثل دخترای چینی شده !

صبح که بیدار شدم می ترسیدم توی آیینه نیگا کنم!

یاد " محبوبه " توی رمان" بامداد خمار" افتادم !!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 مهر1385ساعت 11:52  توسط دختره  |